سيد صادق سجادى
247
تاريخ برمكيان ( فارسى )
متصل ايشان چهار هزار « 1 » كنيز « 2 » ماهروى با زر و زرّينه و جواهر و تحفههاى جامهء گران قيمت در بر ايشان كرده ايستاده كرده « 3 » بود ، و از پس آنها اسپان تازى با زينهاى زر و مرصّع كشيده و شتران و استران فراخور اين اسپان قطار كرده ، به اين ترتيب در ميدان به نظر خليفه درآورد . چون چشم امير المؤمنين به آن اسباب و حشمت افتاد ، به غايت مسرو و مبتهج گشت و از حاضران مجلس پرسيد كه آن كوه سرخ چيست ؟ گفتند كه دينار است كه توده كرده . باز پرسيد كه آن كوه سپيد چيست ؟ گفتند تودهء نقره است . گفت كه كوه سياه چيست ؟ گفتند مشك از فر است كه بر بالاى هم ريخته . خليفه از هر چيزى مىپرسيد و جواب مىشنيد ، شكفتهخاطر مىشد تا از اسپ فرود آمد و بر بالاى تخت زراندود قرار و آرام گرفت و بار عام داد . چون خلق آن اسباب بديدند همه به يك زبان گفتند از پير و جوان كه هيچ گاهى اينچنين اسباب و تحف و هدايا و زر و زرّينه پيش خليفه نياوردند و هيچ پادشاهى را در عرب و عجم چنين مال يكباره به نظرش درنيامده و از پيران جهان ديده نيز كسى ياد ندارد . هركس از هر گوشه سخنى خوشآميز « 4 » مىگفت . در آن وقت يحيى برمكى و جعفر پسر او در پيش تخت ايستاده بودند . يحيى با پسر گفت كه على عيسى درين مدت اين مالها به ظلم و تعدّى جمع كرده است و از جهت عداوت ما چنين نمودارى كرده تا خاطر خليفه بر ما متغيّر گردد و خلق بدانند كه چندين مال از خراسان و ديگر ولايت كه ما مىبرديم « 5 » و به نام خود به مردم مىداديم همچنين صورت داشته ؛ آخر چنين زخم كارى بر ما زد . الحق همچنان بود كه يحيى گفت . هم از آن روز دل امير المؤمنين با ايشان گران شد . جعفر پدر را جواب داد كه مخدوم را اين معنى « 6 » خاطر گران نبايد كرد كه على عيسى از عداوت ما دشمنى با امير المؤمنين كرده است و خود را از براى كام دل خلق و خليفه كندهء دوزخ ساخته و عذاب اليم بر خليفه لازم آورده و عالمى را زير و زبر گردانيده « 7 » . هم اكنون خلقى اينجا به فرياد مىآيند و قصههاى ظلم و تعدّى او معلوم خليفه و اهل بغداد خواهد گشت . ازين سبب
--> ( 1 ) . اساس : - چهارهزار . ( 2 ) . اساس : كنيزك . ( 3 ) . ك : - كرده . ( 4 ) . اساس : سخن خوش آمد . ( 5 ) . ك : مىبوديم . ( 6 ) . اساس : - مخدوم . . . معنى . ( 7 ) . اساس : گردانيدهام .